يحيى دولت آبادى
121
حيات يحيى ( فارسى )
خاطرى كه از آمدن سردار ياغى دارد مشغول دستور تشريفات ورود اوست . طرف عصر سردار با جمعيت بسيار كه صحن بزرگ خانه و پارهئى از اطاقها و سردابها و بالاى بامها را هم خالى نميگذارند وارد مىشود و اين عادت اوست هر كجا برود مخصوصا امروز كه از اوضاع نگرانى دارد بيشتر جمعيت با خود آورده است يكى دو نفر از روحانىنمايان هم با او هستند مجلس طول ميكشد و مذاكرات همه راجع است برفتن سردار بتهران و امروز بر خلاف شب گذشته از رفتن بتهران اظهار نگرانى مىكند وقايع اول مشروطيت را كه در عدليه تهران گرفتار شده و استنطاق گشته نقل مىكند پيشوايان حكومت ملى را كه در مجلس استنطاق مزبور بر او سخت گرفتهاند ناسزا ميگويد و از گفتن كلمههاى ركيك هم دريغ نميدارد نسبت به دو نفر نمايندهء كاشان كه تازه انتخاب شدهاند فحاشى مينمايد و ميگويد اينها به من التماس كردند آنها را وكيل كنم من چوب بر سر مردم زده به زور براى آنها رأى گرفتم كه در تهران به كار من بخورند حالا معلوم نيست چه ميكنند و هم در ضمن صحبت ميگويد تلگرافهاى وثوق الدوله مرا قانع نكرده است زيرا نمينويسد من به تو اطمينان مىدهم بلكه ميگويد بهر كس قول دادهام بگفتهء خود وفا كردهام . انتظام الدوله كه طرف ديگر نگارنده نشسته است آهسته ميگويد پدرش رأيش را زده است و الا راضى شده بود برود نگارنده نيز بطور نجوى بسردار ميگويد ديشب نصايح من بشما اثر كرد و حاضر شديد بتهران برويد ديگر چرا ترديد كردهايد اجازه بدهيد با شما مزاح كرده بگويم بر پدرت لعنت بديهى است از اين حرف دلتنگ شد ولى لبخند زد و گذشت در آخر اين مجلس باصرار حاضرين قبول مىكند از شهر حركت كرده چند روزى در فرح آباد كه عمارت ييلاقى اوست بماند و بعد بتهران برود . خلاصه همين شب نگارنده كاشان را ترك كرده به طرف تهران ميروم در تهران شرح وقايع كاشان را بدولتيان اطلاع مىدهم و بعد از چند روز تلفن ماشاء اللّه خان از قم به من ميرسد كه ميگويد وارد قم شده ميآيم به طرف تهران باميد مرحمت شما و فراموش مىكند كه وعدهء همراهى با او باينصورت نبود كه بعنوان سردار جنگ و با دويست نفر